زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
غنچهای پژمردهام روی مزار خویشتن غیر یک بوسه ز لبهایت ندارد جان سخن تـازیـانه بـافـته بر تن لـبـاس خـسـتگی همره جـان در بیاید از تـنم این پیـرهن سنگ ویرانه است مثل بالش پر زیر سر پیش آن دستان سنگینی که زد سیلی به من بعد از آن شب غنچه بختم نمیخندد پدر لکنت افـتاده دگر در نغـمه مرغ چـمن گوشوارم رفت و آلاله به گوش انداختم گوشواری که شده سنگینتر از سنگ یمن یوسف گم گـشـتهام تا بـاز آیـد از سفـر ساختم در گـوشه ویـرانهام بیت الحزن رشته عمرم شده کـوتاهتر از عـمر گل بسکه از دوریات افتاده گره در کار من |